۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

داگویل

داگویل .فیلمی که ویرانتان میکند. بنیان‌تان را برمی‌اندازد. به گریه‌تان می‌اندازد. خشمگین‌تان میکند. و در نهایت به سخره‌تان میگیرد. چرا که شما هیچکاری نمیتوانید بکنید. قصه با بی‌رحمی تمام پیش میرود. و شما فقط ناظرید. ناظر به پستی انسان‌ها. به قساوت قلب‌ها. به تنهایی‌آدمی که به گروهی پناه آورده. خشمگین میشوید. میخواهید فریاد بزنید. خشمتان را خالی کنید. صدایتان در نمی‌آید. به این فکر میکنی که آخرین باری که یک فیلم اینقدر درگیرت کرده کی بوده. به هیچ نتیجه‌ای نمیرسی. 
از آغاز مرور میکنی. چه شد که این فیلم را دیدی؟ یاد ناصر تقوایی می‌افتی که چقدر از این فیلم تعریف میکرد. که تو را ترغیب به دیدن این فیلم کرده بود. با این حال دیدنش را چهار سال به تعویق انداختی. به هر دلیلی . به هر بهانه‌ای. گاهی اوقات آدمی حوصله‌ی دیدن فیلم عالی را ندارد. و تو میدانستی که داگویل شاهکار است. و هی دیدنش را به تعویق انداخته‌ای. آمادگی‌اش را نداشتی. روح و روانت در هم ریخته‌بوده. هرچه که بوده به این نتیجه رسیدی که بالاخره باید این فیلم را ببینی. خودت را مجبور به دیدن کارهای فون‌تریه کرده‌ای. میخواهی سه‌گانه‌هایش را مرور کنی. لذت ببری از دنیایش. دنیایی که از دنیایت دور است. خیلی دور است. هم دنیایش دور است. هم خودش دور است. اما اینها را فراموش میکنی. اینها همه قضاوت‌های عجولانه بر مبنای یک سری داده‌های الکی‌ست. فیلم جذبت میکند. قبل از هرچیز بهت‌زده‌ی طراحی صحنه میشوی. اینجا شهر بی در و پیکری‌ست. شهر هرت است پنداری. این دهکده‌ی دور افتاده ، یک خیابان دارد. یک مغازه. یک کلیسا و چند خانه و یک فرعی. خانه‌هایش در و دیوار ندارد. کلا این شهر هیچ چیز ندارد. هیچ چیز. 
تا اواسط فیلم همه‌چیز مهربانانه پیش میرود. دلت پر میزد برای داشتن همچین همسایه‌ها و هم‌محله‌ای هایی. برای شکوفه‌های درخت. برای پنجره‌ی پیرمرد نابینا. برای همه چیز. اما کم‌کم داستانِ خوش رنگ و لعابی که میدیدی به سمت سیاهی میرود. سیاه میشود. تلخ میشود. تباه میشود. تو را سیاه میکند. تو را تلخ میکند. تو را تباه میکند. تا آنجا پیش رود که فیلم تمام هم که میشود تو درگیری. تا روزها درگیری. درگیری آدمها. درگیر داستانشان. حتی پس از پایان داستان. حتی پس از پایان آدمها. حتی پس از پایان همه‌چیز. 
حواس خودت را پرت میکنی. آخرین باری که انقدر درگیر داستانی شدی کی بوده؟ جوابی برایش پیدا نمیکنی. شخصیت‌های داستان را با خودت همراه میبینی. از آنها بدت می‌آید. نفرت‌انگیز‌های پست‌فطرت. فریاد میزنی :‌دنبال من نیایید حرومزاده‌ها. 
آنها به تو نگاه میکنند. با نفرتی بیشتر از نفرت تو. آرام درِ گوش هم پچ‌پچ میکنند. به وحشت می‌افتی از نگاهشان. فریاد میزنی این فکر و خیال من است. بروید گورتان را گم کنید. و آنها کماکان همانجای سابق ایستاده‌اند و نگاهت میکنند. حتی با اینکه تمام شده‌اند اما دارند ادامه میدهند. در پسِ ذهن تو. جایی که جای آنها نیست. 
داگویل فیلمی‌ست که تا آن را نبینی نمیفهمی من چه میگویم. فیلمی که در خود غرقت میکند. و ابایی ندارد از شکنجه‌ و به سخره‌گرفتنت. از آزارت. 
با این حال تو عاشقش میشوی. لذت میبری از فیلم. از بازی‌ها. از طراحی صحنه و از موسیقی عجیب. حتی از حرکت دوربین روی دست که بیش از حد میشود و تو سعی میکنی این خصیصه‌ آزاردهنده را نادیده بگیری.
داگویل را باید ببینی. باید ببینی تا ویران شوی. ویران شوی تا دوباره ساخته شوی. باید ببینی تا نفرت‌انگیز بودن مردمانی را ببینی که اولش چقدر مهربان بودند. تا عوض شدن تدریجی فضا را لمس کنی. لمس کنی تمام دردها را . تمام مصائب را. تمام تلخی‌ها را. 
چه خیالی که چشمات خیس بشن از دیدن بعضی سکانس‌ها. که گلوت بسوزه. 
ارزشش رو داره. 
از میان تمام عکسهایی که از این فیلم بود هم این یکی رو انتخاب کردم. چرا که درد داشت. آرامش گریس در این لحظه درد داشت. چشمانی که بسته است و دردی که بر قلب است. این عکس را انتخاب کردم نه به خاطر آرامشش. بلکه بخاطر نفرتی که در آدمی برمی‌انگیزد. 

سخن پایانی : فیلم شاهکار است. یک شاهکار تلخ.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر